تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker سطرهای زندگی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی ......
                                                                                                                    ۳۷

قبل از این تعطیلات اجباری که پیش اومد یه چیزی توی وبلاگ تی تاپ دیدم که باز این سوالی که خیلی وقت پیش برام پیش اومده بود برگشت....چیزی که توی وبلاگ تی تاب دیدم این بود : یه نفر دوباره با دروغ نوشتن همه رو سر کار گذاشته...از زندگی و خانواده و شوهری گفته که اصلا وجود نداشته..راستش یه چند باری منم به این وبلاگ سر زده بودم..حالا زیاد این خانوم و نوشته هاش و اینا برام مهم نیست برای همین اسمی هم ازش نبردم ...مهم این سؤالی هست که دوباره خودشو نشون داده ..چرا حالا که اینترنت اسمش دنیای مجازی هست ما هم باید مجازی و دروغی باشیم ؟!!! واقعا لذتی هست که تو بیای بگی پدرم مرد و مادرم رفت در حالی که توی اتاق بغلی نشستن ؟!! اگر با پدرت دعوات میشه یا از دستش ناراحتی ..باید بیای اینجا بگی مرد ؟!!! واقعا اینقدر برات راحته از دست دادن پدر و مادر ؟!   چطور میتونی حتی فکر همچین چیزی رو بکنی؟؟ راستش من بعضی وقتا که یه افسردگی فصلی یا دوری خانواده ناراحتم میکنه و تو فکر فرو میرم فکر یه لحظه نبودن پدر و مادرم منو میخشکونه و شاید دو سه ساعت گریه کنم برای یه لحظه فکر کردن بهش....

چرا نمیخوایم توی دنیای مجازی هم خود واقعیمون باشیم ؟! چرا نقاب میزنیم ؟! مگه یه دختر ساده و بی آلایش بودن چه عیبی داره که باید یه زن شوهر دار پررو و وقیح باشی تا خانواده دار به حساب بیای ؟!

راستش نمیدونم چرا اینقدر حرصم گرفت وقتی فهمیدم هنوز کسایی هستن که اینترنت براشون شده جایی که عقده ریزی کنن...چرا یه سری آدم رو از کار و زندگی میندازیم که خزعبلاتی که تو فکرته رو بخونن..چرا با احساسات هم بازی میکنیم؟؟ چرا حاضری پدرتو توی ذهنت بکشی تا یکی مثل من و امثال من برات اشک بریزن ؟!

تو که میخوای خیال پردازی کنی یه وبلاگ بزن و خیالاتت رو به عنوان قصه بنویس...چرا باید خودت نقش اولش باشی؟! نمیخوام سرتون رو درد بیارم ولی همه اینا برام سؤال بی جواب شده...میدونم یه سری مردم آزار هستن و یه سری سادیسم و مازوخیسم دارن ولی آخه که چی  ؟! چه لذتی داره من بیام بگم آآآآآآآآآآآآی مثلا چه میدونم من دختر شاه پریون هستم  (بذارین حالا دلم خوش باشه...میخوام از زبون یکی دیگه بگم خودم هم کیف کنم لااقل  هییییییییییس بخونین صداتونم در نیاد...اصلا مگه نیستم ؟!) و همون ماه پیشونی و سیندرلا هر روز در خونمون صف میکشن تا شاید اذن دخول بیابند !! (انگاری همچین بد هم نیستا  دروغگویی رو میگم ...داره میچسبه !!!) ...و خونمون اینجور و من ماهی دو میلیاردو نیم فقط برای خودم خرج میکنم و شوهرم داداش بیل گیتس هست و پسر راک فلر میباشد و ....آخه تا کجا ؟! به نظرم این یه چیزی فراتر از سادیسم و ایناست ... آآآآآآآآآآهای روان شناسان متعدد که به امر شریف وبلاگ نویسی مشغولید لطف بفرمایید بگویید اندر کتب های مبارکتان به این بیماری چه میگویند ؟!آخه خانوم یا آقای عزیز تو که نمیتونی رو راست باشی و اونی که هستی باشی پس حتما به درد تعدد شخصیت دچار شدی ...پاشو برو دنبال درمانت..چون این زندگی نمیشه برات..اینجا یه جای مجازی بود و قال قضیه کنده شد و تونستی جمعش کنی ولی فردای روزگار توی جامعه اصلی اگه کاری کنی مثل این که دیگه نمیشه جمعش کرد !! الان شاید با چند تا جلسه مشاوره درمان بشی ولی اگه همینطور ادامه بدی معلوم نیست که به کجا برسی...به قول قدیمیا و بزرگا این ره که تو میروی به ترکستااااااااااااان است (البته از ترکستان به نظر من گذشته...حالا خود دانی )

البته خودم هم میدونم این بازی قدیمی اینترنتی حالا حالاها ادامه داره چون هنوز خیلیا با عقده های فراوان بزرگ میشن..

دلم برای اینجا تنگ شده بود !! از وقتی اینجا مینویسم دیگه دفتر خاطذراتم تقریبا خالی شده و به غیر از چند تا روزمره و اینجور چیزا توش چیز خاصی پیدا نمیشه.... اینجا رو دوست دارم و خیلی احساس راحتی میکنم توش (اگه میشد با زیر شلواری میومدم ...ولی چه کنم که سر کارم)..راستی امسال میخوام از همین ابتدای سال یک سری حرکات محیرالعقول انجام بدهم که اولیش اینه :

اگه بتونم حریف خودم بشم که خیلی خیلی خیلی بعید دانسته میشود (هم از جانب خودم و هم از جانب مودی) میخواهم نمایشگاه کتاب را تحریم کرده و نرویم علتش هم اینه که چند تایی از کتابایی که پارساال خریدم مونده..(فکر کنم ۵تا ) و در این مهلت کم هم (بیست روز ) با این حجم بالای کاری که روی سرم ریخته شده بعید دانسته میدانم بیشتر از یکی و نهایتاً دو جلد را بتوانم بخوانم لذا همین جا اعلام میدارم که خیلی دارم سعی بر کنترل خویشتن برای نرفتن میکنم ولی باز هم بعید میدانم گر رفتن کردم شما هی نیاید بگید سست عنصری ها...من اصلا توانایی مقابله با نخریدن کتاب ندارم...حاضرم هر چی پول تو کیفم و حسابم و اینا دارم رو کتاب بخرم باهاش و همیشه هم یه عیدی کوچولوی دیگه در بیستم اردیبهشت نیز از طرف پدر و مادر بهمان رسیده میشود که آنهم کتاب میشود ..حکایتی هم دارد این نمایشگاه کتاب رفتن من که هیچکس حاضر نیست با من همراه گردد از بس که بار و بنه دارم آخرش و اصلا و ابدا به پادرد و تاول و اینا تا زمانی که به سرمنزل مقصود ( در حال انفجار از خستگی)نرسم به خانه بر نمیگردم..زیادی حرفیدیم باشد که رستگار شویم و این تخم کفترها کفاف امشب را بدهد..آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 7:52 PM  توسط شیرین | 
                                                                                                                   ۳۶

دلمان بدجور هوای اینجا را کرده بود ...

از بی کامپیوتری در حال موت و مرگ بودیم و الان بسیار بسیار کیفور و ملنگ شدیم امروز....

جانم برایتان عرض می نماید که فردای روزی که ما آپ نمودیم (همون شونزدهم فروردین) ملاحظه کردیم به هیچ ضرب و زوری این اینترنت اکسپلورر ( ای بابا چقدر خارجکی شدم هاا.)وقتی وارد اینترنت میشویم هیچ عکس العملی مبنی بر باز کردن صفحات گوگل و بلاگفا و حتی این جینگولی خودمان نشان نمیدهد....یکی از دوستان شوهر جان که کارش در این زمینه های کامپیوتری میباشد فرمودند که باید ویندوز را پیاده و سوار کنید تا درست گردد...در یک اقدام انتحاری من و مودی تصمیم گرفته که اکنون که هوشنگ خریدیم و عاشقش شدیم ..اندکی هم سیستم را ارتقا بدهیم (ای به فدای خودمان با این اقتصاد دانیمان بشویم)..و خلاصه در یک اقدام انتحاری مودی با همین دوست همه چیز دانشان راهی بازار رضا شده و با یک کیسه لاینون ..نایلون....حالا هر چی آمده و این کیس را بردند و همی بی کامی شدیم و هوشنگ داشت افسردگی میگرفت که خواهرم تماس گرفت که ما فردا درب منزل شما خواهیم بود و ما از دوشنبه هفته پیش تا به امروز در حال گشت و گذار و انواع کارهای خواهرانه بودیم و امروز بسی از دیدن این کامی جدید مشعوف و شادان گردیدیم ...بسیار جینگولی میباشد . عکسهایی را که با دوربین گرفته بودیم تازه فهمیدیم چقدر قشنگ بوده و ما الکی فکر میکردیم سیاه سوخته شدیم..نگو این کامی قبلی ما خیلی جوات بوده قربونش برم (پنتیوم به زور ۳۳۳ ) کارت گرافیکش هم آن بورد (روم به دیوار.. روی مادرش {مادربورد})بوده و برای همین هیچ کیفیت نداشته و با پیشرفت کنونی وسایل عکسبرداری و فیلمبرداری مطابقت نمی کرده و خلاصه  زورش همون سیاه سوخته ها بوده...خلاصه که تازه فهمیدیم به به ...هوشنگ چقدر مدل بالاست و کیفیتی دارد که باز با جواتی سازگار نبوده..در یک جمله اینکه من مقدار زیاد و فراوانی شادان می باشم و از این هوشنگ و خانواده کنونی راضی میباشم ..ایشالله خدا هم ازش راضی باشه..

این از موجه کردن غیبت...

این چند وقته از طریق موبایل (خدا پدر مخابرات را بیامرزد حداقل من از شما با خبر بودم ) وبلاگهای دوستان را خواندیده بودیم تنها امکان پاسخگویی نبود که آن را هم در چند روز آینده جبران میکنم

خب برای امروز کافی میباشد....چون باید الان بروم...می آیم ادامه میدهم...

یک سوال :    مرمر بانو کجایی؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 9:13 PM  توسط شیرین | 
                                                                                                                           ۳۵

سال نو مبارک .

بالاخره رسید...خیلی منتظرش بودم...سال نو رو میگم...راستش برعکس خیلیا توی وبلاگستان من عاشق عید و بوی عید و هفت سین و سیزده روز تعطیلی مطلق عید هستم...

روزای آخر سال هشتاد و هفت روی دور تند افتادم...روز چهارشنبه سوری باید هفت سین رو میچیدم ..شیرینی میخریدم..به مامان گیتی اینا سر میزدم و از همه مهمتر قبل از ساعت۴ خونه مادر شوهرم میبودم...آخه ساعت چهار به بعد روز چهارشنبه سوری منطقه اونا محل پرتاب بمب افکن و موشک و انواع و اقسام لوازمات آتش سوزی و اینا میشه..خلاصه از هفت صبح پا شدم و سبد برای هفت سین درست کردم....تا ساعت ۱ بعدازظهر هفت سین آماده شد و من با یه تاکسی تلفنی در اختیار راهی خونه مامان گیتی شدم از همونجا شیرینی خریدم و راس ساعت چهار و نیم در هاله ای از دود و ابهام در خونه مادر شوهرم از تاکسی پیاده شدم ... جونم براتون بگه حالا هی به راننده هه میگم آقا چقدر شد ؟! به خاطر دودونه شیرینی که بهش تعارف کردیم..هی میگفت قابل نداره خانوم..نه خانوم ..اصلا نمیشه...خلاصه با چک و لگد کرایه گرفت ...و در حالی چهارشنبه سوری ما گذشت که از یه طرف صدای توپ و از سمتی دیگر صدای تانک میومد و همش دل ما داشت لرزیدن میکرد ...ولی ساعت ۱نیمه شب که به سمت منزل راه افتادیم فقط بقایای تابلوها و شیشه خورده های منازل بود که خودنمایی میکرد.این اهم اخبار چهارشنبه سوری..

در روز ۲۸ صبح ما بلیط داشتیم برای چابهار.. ساعت ۱۱.یه آقایی ما رو با دو سه جعبه شیرینی دیده میگه : ببخشید ..چابهار خوردنی نیست ؟!!! ما: یعنی چی اونوقت ؟!!!! آقاهه: آخه همه شیرینی دستشونه..گفتیم شاید چیزی برای خوردن نیست همه شیرینی میبرن (خدایی عقل مردم منو کشته...آخه اگه خوردنی نباشه شیرینی میبرن عقل کل؟؟؟؟!!! کنسرو و تن ماهی میبرن)....البته ناگفته نماند که صندلی ما بغل دست همین آقای عقل کل بود ...اینم بگم هواپیما همچین نو بود و برق میزد ولی یه چیزیش آدمو اذیت میکرد !!...هی منو و مودی فکر کردیم و تا اینکه چشممان افتید به این جمله کمربندها را ببندید ..دیدیم فارسی نداره؟!!!!!! بلکه انگیلیسی و چینی داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تا آخر این پرواز دوساعته همش دلهره داشتیم سقوط نکنیم...تازه فهمیدیم که ای بابا برای همین جلوی صندلیا اینقده تنگه......در چابهار خبری از هوای خنک و بهاری نبود در روز اول و وقتی ما رسیدیم خانومه با یک صدای عشوه ای گفت : دمای هوای چابهار ۳۱ درجه سانتیگراد است ...در منزل بسی هوا بهاری و کمی هم زمستانی بود به مدد کولر گازی ...خلاصه که ۱۲ روز خوردیم و خوابیدیم و امسال رکورد زدیم و زیاد خرید نکردیم و با همون عیدیا و کادو تولد کارمون راه افتاد خاطرات سفر زیاد بوده باشه و در این مقال نمیگنجد .....

دوست داشتم توی روز اول عید هم یه دونه مطلب بذارم و اومدن بهارخانوم و عمو نوروز رو تبریک بگم ولی خب نشد..ما که لپ تاپ نداشته بودیم و کامی باباجون اینا هم به اتاق انتهایی منتقل گشته بود و سیم مودم به پریز تیلیف نمیرسید و کلا وقت کم داشتیم...در روزهای عید عاجزانه از خدا میخواستیم که روزها را از ۲۴ ساعت به ۴۸ ساعت افزایش بدهد ولی خب یه ساعت هم رفتیم جلو و بدتر هم شد...یعنی ۲۴ ساعت شد ۲۳ ساعت روز اول البته نا گفته نماند چون سال تحویل روز سی ام ساعت سه بود یه ۸ ساعتی پرتی وقت داشتیم امسال یهنی از سال تحویل تا روز یکم فروردین ۸۸ ...۸ساعت و چهل و چند دقیقه وقت اضافه داشتیم که هیچ تو عمرمون هم حساب نمیشد و کلی بابتش کیفور شدیم و همشو خوابیدیم ...کلا از هر فرصتی برای خواب استفاده کردیم..شما چطور ؟!

از تعطیلات آمده ایم و همه هزاران برا آپیده اند ما تازه اولیش را داریم پابلیش میکنیم (نمیخواهیم پارسی را پاس بداریم..حرفی یه ؟!! )...در همین اولین آپ سال ۸۸ به همه این سال پر برکت و جیگیلی را تبریک میگم و از همه دوستانی که در پست قبلی تبریکات فرموده اند تشکر کرده و عذر میخوام که نتونستم تو تعطیلات تبریک بگم بهتون..پس دوباره عیدتون مبارک.

تولد بزرگ بانوی مشاور وبلاگستان  ساراناز سارانازیان را صمیمانه و محترمانه و عشقولانه تبریک گفته وآرزوی دوجین دیگر بچه برایشان داریم همین جا اعلام میداریم که لطفا سن و سالتان را هم بفرمایید بلکه ما هم بفهمیم هر کسی چند ساله میباشد !!

بسیار بسیار از دیدن کلاه قرمزی و دوستان محظوظ شده و دلمان غنج میزد برای ساعت ۸ شب کودک درونمون هنوز در حال ورجه وورجه است دیگه..

از ساعت ۶:۳۰ عصر و ۱۰:۳۰ صبح کانال سه متنفر بودم به خاطر این سریال جومونگ...در ضمن نصف بیشتر منزل هم با حرارت در حال دنبال کردن این بویو و پوسان و تسو واینا بودن (ماشالله از بس دیدن ما هم حفظ شدیم ) یه سری عصر میدیدیم .یه سری صبح چون چند نفر روز قبل موفق به دیدار نشده بودن...من نمیدونم اگه کره نبود ما چیکار میکردیم واقعا .............

اگر به من باشه که یه سه .چهار صفحه دیگه مینیویسم ولی دیگه به همین بسنده میکنم.

دستم درد نکنه واقعا

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 2:18 PM  توسط شیرین | 

My Stick Family from WiddlyTinks.com