![]() |
![]() |
|
| و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی ...... |
|
۳۷
قبل از این تعطیلات اجباری چرا نمیخوایم توی دنیای مجازی هم خود واقعیمون باشیم ؟! چرا نقاب میزنیم ؟! مگه یه دختر ساده و بی آلایش بودن چه عیبی داره که باید یه زن شوهر دار پررو و وقیح باشی تا خانواده دار به حساب بیای ؟! راستش نمیدونم چرا اینقدر حرصم گرفت وقتی فهمیدم هنوز کسایی هستن که اینترنت براشون شده جایی که عقده ریزی کنن...چرا یه سری آدم رو از کار و زندگی میندازیم که خزعبلاتی که تو فکرته رو بخونن..چرا با احساسات هم بازی میکنیم؟؟ چرا حاضری پدرتو توی ذهنت بکشی تا یکی مثل من و امثال من برات اشک بریزن ؟! تو که میخوای خیال پردازی کنی یه وبلاگ بزن و خیالاتت رو به عنوان قصه بنویس...چرا باید خودت نقش اولش باشی؟! نمیخوام سرتون رو درد بیارم ولی همه اینا برام سؤال بی جواب شده...میدونم یه سری مردم آزار هستن و یه سری سادیسم و مازوخیسم دارن ولی آخه که چی ؟! چه لذتی داره من بیام بگم آآآآآآآآآآآآی مثلا چه میدونم من دختر شاه پریون هستم البته خودم هم میدونم این بازی قدیمی اینترنتی حالا حالاها ادامه داره چون هنوز خیلیا با عقده های فراوان بزرگ میشن.. دلم برای اینجا تنگ شده بود !! از وقتی اینجا مینویسم دیگه دفتر خاطذراتم تقریبا خالی شده و به غیر از چند تا روزمره و اینجور چیزا توش چیز خاصی پیدا نمیشه.... اینجا رو دوست دارم و خیلی احساس راحتی میکنم توش اگه بتونم حریف خودم بشم که خیلی خیلی خیلی بعید دانسته میشود (هم از جانب خودم و هم از جانب مودی) میخواهم نمایشگاه کتاب را تحریم کرده و نرویم علتش هم اینه که چند تایی از کتابایی که پارساال خریدم مونده..(فکر کنم ۵تا ) و در این مهلت کم هم (بیست روز ) با این حجم بالای کاری که روی سرم ریخته شده بعید دانسته میدانم بیشتر از یکی و نهایتاً دو جلد را بتوانم بخوانم لذا همین جا اعلام میدارم که خیلی دارم سعی بر کنترل خویشتن برای نرفتن میکنم ولی باز هم بعید میدانم گر رفتن کردم شما هی نیاید بگید سست عنصری ها...من اصلا توانایی مقابله با نخریدن کتاب ندارم...حاضرم هر چی پول تو کیفم و حسابم و اینا دارم رو کتاب بخرم باهاش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 7:52 PM توسط شیرین |
|
|
۳۶
دلمان بدجور هوای اینجا را کرده بود ... از بی کامپیوتری در حال موت و مرگ بودیم و الان بسیار بسیار کیفور و ملنگ شدیم امروز.... جانم برایتان عرض می نماید که فردای روزی که ما آپ نمودیم (همون شونزدهم فروردین) ملاحظه کردیم به هیچ ضرب و زوری این اینترنت اکسپلورر ( این از موجه کردن غیبت... این چند وقته از طریق موبایل (خدا پدر مخابرات را بیامرزد حداقل من از شما با خبر بودم ) وبلاگهای دوستان را خواندیده بودیم تنها امکان پاسخگویی نبود که آن را هم در چند روز آینده جبران میکنم خب برای امروز کافی میباشد....چون باید الان بروم...می آیم ادامه میدهم... یک سوال : مرمر بانو کجایی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 9:13 PM توسط شیرین |
|
|
۳۵
سال نو مبارک . بالاخره رسید...خیلی منتظرش بودم...سال نو رو میگم...راستش برعکس خیلیا توی وبلاگستان من عاشق عید و بوی عید و هفت سین و سیزده روز تعطیلی مطلق عید هستم... روزای آخر سال هشتاد و هفت روی دور تند افتادم...روز چهارشنبه سوری باید هفت سین رو میچیدم ..شیرینی میخریدم..به مامان گیتی اینا سر میزدم و از همه مهمتر قبل از ساعت۴ خونه مادر شوهرم میبودم...آخه ساعت چهار به بعد روز چهارشنبه سوری منطقه اونا محل پرتاب بمب افکن و موشک و انواع و اقسام لوازمات آتش سوزی و اینا میشه..خلاصه از هفت صبح پا شدم و سبد برای هفت سین درست کردم....تا ساعت ۱ بعدازظهر هفت سین آماده شد و من با یه تاکسی تلفنی در اختیار راهی خونه مامان گیتی شدم از همونجا شیرینی خریدم و راس ساعت چهار و نیم در هاله ای از دود و ابهام در روز ۲۸ صبح ما بلیط داشتیم برای چابهار.. ساعت ۱۱.یه آقایی ما رو با دو سه جعبه شیرینی دیده میگه : ببخشید ..چابهار خوردنی نیست ؟!!! ما: دوست داشتم توی روز اول عید هم یه دونه مطلب بذارم و اومدن بهارخانوم و عمو نوروز رو تبریک بگم ولی خب نشد..ما که لپ تاپ نداشته بودیم از تعطیلات آمده ایم و همه هزاران برا آپیده اند ما تازه اولیش را داریم پابلیش میکنیم (نمیخواهیم پارسی را پاس بداریم..حرفی یه ؟!! )...در همین اولین آپ سال ۸۸ به همه این سال پر برکت و جیگیلی را تبریک میگم و از همه دوستانی که در پست قبلی تبریکات فرموده اند تشکر کرده و عذر میخوام که نتونستم تو تعطیلات تبریک بگم بهتون.. تولد بزرگ بانوی مشاور وبلاگستان ساراناز سارانازیان را صمیمانه و محترمانه و عشقولانه بسیار بسیار از دیدن کلاه قرمزی و دوستان محظوظ شده و دلمان غنج میزد برای ساعت ۸ شب از ساعت ۶:۳۰ عصر و ۱۰:۳۰ صبح کانال سه متنفر بودم اگر به من باشه که یه سه .چهار صفحه دیگه مینیویسم ولی دیگه به همین بسنده میکنم. دستم درد نکنه واقعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 فروردین1388ساعت 2:18 PM توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
لحظه ها میگذرند... لحظه ها را سطر به سطر مینویسم تا یادم نرود که دلهای گره خورده مان چگونه زندگی را پشت سر میگذارند...روزهای عاشقی را ثبت میکنم ...تا کی ؟! عشق که تا و از نداره ... همیشه .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپز آنلاين آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|