![]() |
![]() |
|
| و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی ...... |
|
۲۸
تاریخ امروز رو دیدین ؟!! توی این روزا سرم کم کم داره شلوغ میشه ... سر کار یه جوری سرم شلوغه...کارارو مرتب کنم...حساب مشتری ها رو در بیارم...اوضاع رو بررسی کنم... خونه رو میبینم احساس شلختگی مفرط همراه با خونه تکونی میخواد جونمو بگیره و وای چه کنم کلاس خیاطی خیلی شدید ادامه داره و الان شده سه روز در هفته که یکی دوروزش تا ساعت ۲ بعداز ظهر طول میکشه راستی اینم بگم که دوستان هم بعضی وقتا همراهی میکردن و بعضیا هنوز میان که بریم بیرون ولی خیلی زود خسته میشن (دو سه ساغعته میگن داریم غش میکنیم ولی من هنوز سیر نشدم از ویترین گردی دیروز غروب که هوا ابری بود یهو احساس کردم خیلی خیلی خیلی وقته که سیاوش قمیشی گوش ندادم.. یادش بخیر دوران راهنمایی با دوستام مینشستیم روی سکوهای جلوی زمین بسکتبال و آهنگای سیاوش و میخوندیم ...مثل الان که موبایل و ام پی تیری ( این آهنگا و ترانه های جدید زیاد با روحیات من که جور در نمیاد شما رو نمیدونم ... اصلا یه جوری احساس خوبی از شنیدنشون بهم دست نمیده و میتونم بگم هیچ چیزی توی اونا نظرمو جلب نمیکنه...میدونم چند تایی از شما نسل جدید ما هستین و این آهنگا براتون دلچسبه...ولی برای من هیچی نداره... خدایی نکرده نمیخوام به خواننده هاشون یا اونایی که گوش میدن بی احترامی کنم فقط نظر من اینه....چرا تا میشه چیزای با معنی و قشنگ خوند چرا باید از کرانچی و دافی شاپ خوند ؟!!!! نمیدونم چرا بعضی از خواننده های قدیمی هم فکر میکنن که حتما باید ریتمشون عوض بشه ...من خودم آنگای قبل سیاوش قمیشی رو بیشتر دوست دارم تا اینایی که به قول خودش ریمیکس کرده...ولی برعکس ریمیکس آهنگای کامران و هومن جالبه چون به تیپ خوندنشون میخوره... یه کم همه سعی کنن خودشون باشن و به اون چیزی که هستن قانع باشن خوبه... فکر کنم خیلی زیاد حرف زدم و از هر دری سخنی گفتم و بعضی جاهاشم شاید بی معنی باشه .... فقط یه چیز دیگه هم بگم اگه خوابتون سبکه و دیشب با صدای شرشر بارون از خواب پریدین بدونین یکی از زیباترین هارمونی های طبیعت به نظرم صدای بارون توی سکوت شبانه است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 1:29 PM توسط شیرین |
|
|
۲۷
از آنجا که همگی کمر همت بستین و با بنده مخالفت نمودین کمالات تشکر دارم...من که عرض کردم به موقع در مورد روز عشق ایرانی و پارسی هم میگم دیگه زدن نداره که ؟! اول یه توضیح کوچولو بدهیم در رابطه با سپندارمذگان: این روز توی تاریخ کهن سرزمین ایران، روز زن، زمین و عشاق نام گرفته . قدمت این روز به بیست قرن پیش از میلاد مسیح بر میگرده و از اون زمان ما روز عشق داشتیم ..(ما اینیم ) فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک اسم داشتند. روز پنجم “سپندار مذ” بوده . سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس، فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم نگاه میکند و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود پرورش می ده. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق انتخاب کردن…. این روز در حقیقت فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس، فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند…. توی این روز که جشن زنان بوده (به این قسمت توجه کنید لطفاً ...): مردان به زنان هدیه میدادن (هی نیاین به من بگین خسیسی و اقتصادی نمیشه ...حالا دیدین ) توی این روز یه جشن بزرگ میگرفتن و سفره ای مینداختن و توی سفره انار و سیب و میوه های فصل و شربت و شیرینی و شاخه های گل و برگهای آویشن و دانه سنجد و بادام چهارگوشه سفره میذاشتن...یک جام هم شیر و تخم مرغ به نشانه بهمن ماه ..(دیگه صیغه اینا رو نمیدونم چی بوده ) یه مقدار هم حبوبات برای کاشتن توی جشن مهرگان میذاشتن...آتیش و اسفند و کندر هم برای خوشبو و معطر کردن ..(حالا نخووووووووووووووووووووووووووووور کی بخوووووووووووووووووووووووووور از ویژگیهای خیلی خیلی خیلی مهم این جشن استراحت کامل زنان از کار و تلاش (دیدین گفتم ...حالا هی بگین من بد میگم ) و فرمانبرداری و اطاعت کامل مردان از زنان این روز یک نگهبان هم داره به اسم امشاسپند سپندارمذ ، که نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است...به بیان ابوریحان بیرونی، «اسفندارمذ» ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان شوهر دوست و پارسا و درستکار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان به شمار میرفت...و اسمهای دیگه این روز «مردگیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) همه اینا رو با کمی دخل و تصرف با جستجوی کلمه سپندارمذگان توی گوگل از جاهای مختلف برداشت کرده و همین جا اعلام میکنم یه چیزاییشو خودم هم نمیدونستم و الان بسی کیفور و آآآآآآآآآآخ جون شدم دیگه حالا خود دانید...میخواین کادو بدین از صبح تا شب پیش بند ببندین و کمر همت بگمارید به کار و اینا هیچ به من مربوطی نیست... هم اینک خبری خوش هم به دستمان رسید و گویا یکی از گره های زندگی اندکی دارد شل میشود ...خدایا شکرت نسرین جونی خوشحالیم که امتحان به خیر و خوشی گذشت...همین الان اسمتو در صدر اسامی کنکور میبینم (به جان خودم توهم نزدم صدف جونی اینا نظر من بود...به نظر من نباید خانوما هدیه بدن ...الان با توجه به متن بالا هم مشخص شد بنده بی تقصیرم و از اول اینجوری بوده که خانوما بر مسند قدرت باشن و آقایون هم زیاده عرضی نیست ...بدوووم برم لباس پلوخوری آماده کنم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 10:19 AM توسط شیرین |
|
|
26
خدايا باز شكرت از خشكي دراومديم...امروز هوا در قسمت ما باراني و تگرگي بود...از ديگر قسمتها خبري در دست نيست...باران و تگرگي باريد..باريدننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننييييييييييييييي......همچين شرشر...دلم اينقدر خنك شد...عين هواي پاييز بود لامروت...خلاصه كه خدايا دستت درد نكنه ..اگر برف نديديم حداقل ناكام بارون نمونديم... جونم براتون بگه من با خدا قهر نكردم ..فقط فكر ميكنم بيشتر بايد اون نيتم رو ازش بخوام...دوما كه بابا به جان خودم احساس پوچي توي امسال نميكنم...من ميتونم بكم كه امسال من و مودي كمي جلو افتاديم...هرچند اين چندروزه احساس ميكنم با وجود اين مسايل اقتصادي شايد اصلا جلو نيفتاده باشيم...ولي يه كار ديگه است كه من بايد انجامش بدم تا بتونم چيزي رو كه ميخوام بدست بيارم...ولي هر كار ميكنم نميشه...اصلا جور در نمياد...ميگم همه كاراي قبلش رو انجام ميدم ولي دوروز كه ميگذره اصلا انگار نه انگار كه ميخواستم اينكارو انجام بدم...(اين توضيحاتو دادم بدونين از گذشت عمر ناراحت و پشيمون نيستم...خودم احساس ناتواني توي انجام يه كاري رو ميكنم و فكر ميكنم اراده ام براي انجامش زياد قوي نيست) خب روز ولنتاين مستكبرين هم نزديك است و تبريكات عرض ميكنيم خدمت تمامي عشاق اعم از مستكبر و غير مستكبر ۱.حتما حتما حتما دختر خانوما و بانوان و دوشيزگان و مادموازلين ومادامين محترم توجه كنيد كه : وظيفه آقايون و پسرا و مردان محترم است كه كادو خريداري نمايند و شما ترجيحا كادو ندهيد و اگر خواستيد هديه بدهيد يكعدد دانه شكلات كافيست...ذكر اين نكته الزاميست كه خانومان و بانوان و مادامين ميتونن يكعدد دانه بوسه همسرشان را مهمان كنند ۲.از صبح اصلا به روي خودتون نياريد كه ميدونين چه روزي هست...به كاراي روزمره بپردازيد و به روي مبارك نيارين و تند و تند SMS و تلفن نزنید بگید عزیزم ..عشق من ... جیگرم ولنتاینت مبارک...(یه کم خودتون رو نگهدارید ) ۳.یه روز خودتونو نگه دارین چیزی نمیشه که ...زنگ نزن خواهر من ۴.اگر خانمی می خواست هنرآشپزی شو به رخ ما بکشه مشکلی نیست که اون روز هم کما فی السابق به امر خطیر کوفته کاری درست کردن بپردازد ... ولی ترجیحا به نظرم همراه و همدم شما اجازه انجامش رو به شما نمیده.. ۵.دوربین و متعلقات رو آماده کنید برای ثبت لحظه...هر چی باشه اینم یکی دیگه از روزهای پرخاطره است ۶........................................................... از اینجا به بعدش با خودتون ... یه کم هم از نبوغ خود استفاده نموده و این روز را در تقویم خود ثبت نموده تا یادتان نرود بدون هدیه خریدن هم میشود ولنتاین کسی بود...(ستاد صرفه جویی به دلیل بحران اقتصادی حالا نیاین بگین غربزده شدی و ما خودمون سپندارمذگان داریم و اینا... به اونم میرسیم...حالا فعلا این آیتم غربزدگی رو داشته باشین ..به اونم میرسم.... تازشم (به سبک خانوم تی تاپ جان): دیگه نبینم تیتاپی بی خبر بری و بی خبر بیای !!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 7:58 PM توسط شیرین |
|
|
۲۵
روزها از پی هم میگذرن....عمر ماست که میگذره و عین خیالمون نیست ..انگار همین چند روز پیش بود که عید شد و بعدش زود ماه رمضون رسید..الانم که دوباره نزدیک عید داره میشه... یه جوریه اوضاع...خیلی به هم ریخته است...پارسال اینجوری نبود...دارم واقع بین میشم...انگار راست راستی بحران اقتصادی به اینجا هم رسیده...الان چند وقتی میشه که اینو فهمیدم...کرخت شدم از این اوضاع درهم و برهم... تکلیفم با خودم معلوم نیست تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم...همه جور پیش بینی میکنم و همهء کارای اساسی قبلش رو انجام میدم ولی یهو یه روز نگذشته ...همه چیز دوباره درهم برهم میشه... نمیدونم چرا سختمه...نمیدونم چرا من باید اینجور سر درگم بشم...نمیدونم به آب و هوا ربط داره یا الکی میخوام به اون ربطش بدم (به قول مرمرجانمان ) ولی کلا چند روزی هست که هم ذهنم درگیره ...هم اصلا حال و حوصله درست و حسابی ندارم....همش کسل و بی حوصله ام... همش از خدا میخوام کمکم کنه...یا کم میخوام یا هم که بنده خوبی نبودم که برام راه چاره بذاره و کمکم کنه... کاشکی زودتر به فکر افتاده بودم ..میدونم حسرت خوردن فایده نداره و باید از همین الان شروعش کنم ولی نمیدونم چرا نمیتونم.. خدایا خودت کمکم کن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 5:32 PM توسط شیرین |
|
|
۲۴
دلم براي اينجا تنگ شده بود..دچار رخوت وبلاگ نويسي نشدم فقط سرم شلوغه.. و از همه مهمتر اينترنت درست و درمون ندارم...براي ُADSL هم اقدام کردیم ولی شاید به خطهای تلفنمون نخوره...از همین حرفا که زنگ میزنی به آدم میگن و میپیچونن... شاید یه کم مطلب نویسی رو روتین کنم مثلا دو پست در هفته یا یکی...هنوز تصمیم جدی نگرفتم... هيچ دقت كردين زمستون اصلا زمستون نيست ؟!! براي من زمستون خيلي مهم بوده هميشه...دوستش دارم..يه حس خوبي بهم دست ميده توي هواي سرد وقتي ها ميكنم و ميبينمش...اصلا به نظرم توي زمستون همه چيز ملموس تر هست .. حسها رو بهتر ميشه درك كرد .. ولي نميدونم چرا آسمون قهرش گرفته كه هوا رو استخون سوز سرد بكنه ...ولی با همون بارون نصفه و نیمه دیروز و پریشب هوا تمیز بود و من وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم تمام چراغای تهرانو میشد دید و کلی ذوق آلوده شدیم ادامه پست کنکور رو مینویسم تا بعدا از اتفاقات و جریانات بینیویسیم.. خلاصه که من مجاز بودم به انتخاب رشته و یه چندروزی رو بی دغدغه گذروندم ..تا اینکه پدر گفتن بیا بشین ببینیم چیکاره میخوای بشی..منم چهار زانو نشستم و گفتم فقط و جاست و آنلی داروسازی تهران ... روز موعود فرا رسید و گفتند که نتایج روی اینترنت میباشد و در تله تکس نیز عیان و آشکار... من : مطمئنی اسم من نیست تو قبولیا ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خواهر جون: آره...مگه دروغ داارم بگنم (با دادو هوار ) ....تق.....بوق بوق بوق بوق...گوشی در دستم خشکید و مثل برگی از دستم جدا گردید و بر زمین افتید و در جواب پرسشهای مادر و پدر ...جیغی بسیار بنفش پررنگ از ته حلق بیرون داده و به اتاق رفته و بنای زار زار و هوار هوار گریستن آغاز نمودیم تا صبح فردا که روزنامه میدادندی...با چشمانی قرمز و پف آلودیده در صف جای گرفتیم همی و انواع و اقسام دلداری ها و ایضاً سرکوفتهای بقیه مادران و دختران و پسران را شنیدیم و دست آخر روزنامه هم گیرمان نیامد...(شانس رو میبینین...همای سعادت همیشه رو دوشمه لا مصب..هر چی پرش میدم میگم بقیه هم احتیاج دارن نمیره.. نسیم : شیرین ...الو !! ...خودتی...چرا گریه میکنی ؟ ؟؟؟؟ حالا من گریه کننم یه چیزی تو چرا ؟! من : ولم کن نسیم حوصله شوخی ندارم ..کارتو بگو ؟! نسیم : نمیخوای شیرینی بدی ؟!!! من: مسخره !! کارتو میگی یا قطع کنم ؟! نسیم : شیرین جدی میگم...مگه نمیدونی قبول شدی ؟!! (صداش از فرط تعجب داشت میترکید) من: نسیم میام میزنمت له و لورده ات میکنما !! ... مگه شوخی دارم باهات... نسیم : قبول شدی دیوونه...دانشگاه تهران هم قبول شدی ..من از وقتی دیدم عین خلا دارم به همه میگم گفتم شاید میدونی و خودتو گرفتی ..آخرش گفتم زنگ بزنم بگم حالا چون قبول شدی مارو تحویل نمیگیری ؟!.... من : نسیم داری راست میگی ؟؟؟؟؟ (تو مایه های همون جیغ بنفشه ولی از نوع خوشحال و شادان) نسیم :آره به جون مامانم راست میگم...(خیلی کم پیش میومد قسم بخوره .برای همین باور کردم) گوشی را دوباره به زمین کوبیده و رقص کنان هلهله میکشیدم در یه کلام دیوانه ای شده بودم و نمیدانستم چه بکنم....خلاصه شب با یه جعبه شیرینی به دیدار پیک شادی (نسیم رو میگم ) رفتم و یکعدد روزنامه که دور اسمم رو با ماجیک آبی (دوست دارم بگم ماجیک نه ماژیک ..عیبی داره ؟؟؟ ) یه خط گنده کشیده بود رو دیدم و به یادگاری گرفتمش و اومدم خونه دیدم بهله در دانشگاه تهران قبولیده شده ام ولی خب رشته اش از همونایی بود که بابایی یواشکی و بدون اطلاع بنده زده بودند بود....ولی بالاخره کاچی بهتر از هیچی...داخل پنجاه تومنی که رفتم .! قصه ما به سر رسید ..شیرین تو دانشگاه دوید ادبیات هم میخوندم بد نبود !!... استعداد شاعر کودک شدن داشتم .. پی نوشت :خدا جون دستت درد نکنه...موقع نوشتن این پست باز بارون و برف (مخلوط بود ) بارید و دلمون رو شاد کرد...شکرت خدا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 4:14 PM توسط شیرین |
|
|
۲۳
نميدونم چرا ديگه نه برف ميباره نه بارون...از اين هواي خشكيده بدم مياد...هر روز وقتي بيدار ميشم دلم ميخواد كه پرده رو كه ميزنم كنار ببينم زمين سفيده و بچه ها دارن آدم برفي درست ميكنن يا حداقل زمين خيس باشه و ريزش قطره هاي بارون رو روي چاله هاي آب ببينم...نميدونم شايد واقعا خدا قهرش گرفته از اينجا..هر روز آمريكا و اينور اونور رو نشون ميده كه از سرما يخيدن و ما تو خشكي و برّ و بيابونيم انگار... اين روزا خيلي ته دلم يه جوريه..همش منتظر يه چيزي هستم انگار ولي خودمم نميدونم... اين روزا دوستم ميگه چرا يه حالي از ما نميپرسي ؟!!!! همش با خودم فكر ميكنم يعني متوجه نيست كه من دوتا از نازنين ترين عزيزانم پيشم هستند و وقتي رو كه ميتونم صرف با اونا بودن بكنم رو كه خيلي هم محدود هست چطور با دوستي كه هفته پيش با هم بوديم قسمت كنم ؟؟؟!!!! من سالي دوبار با اين نازنين ها هستم و بايد حداكثر باهاشون بودن رو استفاده كنم ...اين ناراحت شدن داره ؟!! يعني واقعا انتظار داري در حال حاضر از من ؟!! شايد من خيلي احساسي برخورد ميكنم ولي همونجور كه دوست خوب كم گير مياد...اين دوتا نازنين هم همين دوتا نازنين هستند و اصلا مشابهشون گير نمياد....پس لطفا توقعاتمون رو از دوستامون بياريم پايين تا باعث دلخوري و دلگيري نشيم ..!!(پيام اجتماعي هفته من و مودي خوبيم و من هر روز به يه روز بزرگ ديگه توي زندگيم نزديك ميشم...به نوعي ديگر هم به اين روز بزرگ و عاشقانه زندگيمون عشق ميورزم... اول بهمن تداعي روز بزرگيه برام....تداعي چهارتا شاخه گل رز قرمز هلندي با يه روبان پاپيون شده بزرگ.. اولين روز دومين ماه زمستون داره ميرسه....هرچند برف نداره و سرماش اونجوري كه بايد مخصوص بهمن نيست ولي بازم بهمن هست و روزاي كمابيش سرد بهمن بدون برف و من كه توي بهمن احساس ميكنم هديه اي از خدا گرفتم... هيچ ميدونستين من خيلي خيلي خيلي از آهنگ تقدير شادمهر خوشم اومده !!!!! هر كي موافقه بگه چرا خوشش اومده و كدوم قسمتشو از همه بيشتر دوست ميداره ؟! هر كسي هم خوشش نمياد بگه چرا و به چه علت تب كنكور فوق وبلاگستان را برداشته ..ما كه براي همه عزيزان آرزوي بسيار بسيار زياد موفقيت ميكنيم (اصلا هم به خاطر حلوا نيست )....... دلم براي ع.ف سوخت...همه ميدونين منظورم كيه !! نگاهي كه اصلا با دوربين تلاقي نكرد و صداي نيمه بغض آلودي كه گفت : اين هفته خيلي اتفاق ها افتاده ولي گفته شده چيزي نگيم درموردش...دلم براي مودي هزارتيكه شد كه زوداومده بود خونه تا اين برنامه از دستش نپره ... دلم براي ميليونها نفر يه جوري شد كه همه از ساعت يك ربع به يازده زل زدن به كانال........ ولي تا يازده و ربع همش در مورد اين كه كيا س.ي سال پيش كجا بودن و كيا نبودن و ....... بود و بعدش ع.ف كه خودش هم ميدونست اين برنامه اش هيچ پیامکی نخواهد داشت و آخرش هم هیچ خبری نیست انگاری و بریم بخوابیم و فکر کنیم اصلا همچین چیزی تا بحال وجود نداشته...تیک. هر کی فکر میکنه من تو پست قبلی الکی میگم که درس نخونده بودم الهی که...... بقیه اونو دفعه بعدی میگم ..چون الان خیلی قاطی پاتی شده ..اونم اضافه بشه که دیگه نور اندر نور میشود و منورمان میکند چرا همه پایین پستاشون یه پی نوشت و بعدا نوشت و همیشه نوشت دارن ولی بعضیا ندارن ؟!!!!!! (گیر دادنی هفته
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 6:30 PM توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
لحظه ها میگذرند... لحظه ها را سطر به سطر مینویسم تا یادم نرود که دلهای گره خورده مان چگونه زندگی را پشت سر میگذارند...روزهای عاشقی را ثبت میکنم ...تا کی ؟! عشق که تا و از نداره ... همیشه .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپز آنلاين آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|