تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker سطرهای زندگی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی ......
                                                                                                                             ۲۲

سلام و هزار تا سلام...

تعطیلات خوب بود ؟! خوش گذشت...

خسته شدم ..یه خدا هنوز فکر میکنم کمبود خواب دارم...دهه محرم امسال هم با همه کم و زیاداش و آرایش و قرو فرراش و شماره دادن و گرفتناش تموم شد...ایشالله که همه دخترا یه شوهر درست و حسابی پیدا کرده باشن تو این روزا ...(همچین قیافه نگیرین انگار که شماها از این چیزا ندیدین )

بگم براتون که اصلا حال خوشی ندارم ...نمیدونم چرا..از وقتی که این سریال لاست به مراحل حساسش نزدیک شده اصلا شب و روز نداریم که ...همش تو خواب میبینم منو دزدیدن و بردن پیش بن(نمیگم کیه تا قصه برای اونایی که ندیدن لو نره ..کلا خیلی مهربونم ) یا اینکه بابای جک و کلیر و میبینم و از ترس سکته میکنم الان ده پونزده شبه که هی از خواب میپرم..از بچگی همینجوری بودم چیزی که خیلی ذهنمو درگیر میکرد شب نمیذاشت بخوابم...خدا از باعث و بانی این سریال لاست و اونی که مارو ترغیب کرد ببینیمش نگذره که الان سرم داره از درد بی خوابی میترکه...چشمامون هم که هیچی در آستانه کور شدن میباشه....خلاصه که اگر اخلاقای ذهنی و خواب و بیدارتون عین منه خواهشمندیم لطفا نبینین که از خواب میفتین ..از خورد و خوراک مطمئن باشین نمیفتین ...چون هیجانش بالاست ترجیح میدین دهان مبارک به طور دائم و پیوسته به کار مبارک تناول غذا و هله هوله مشغول باشه

میبینم که نسرین جون خانومینا هم بازگشتی مسرت بخش باهزار تا آپ بلند بالا و طولانی کرده بوده باشن و یکعدد روزشمار بالا صفحه جینگولیشان میبینیم که تاریخ امتحان خیلی باسوادیشان است...

اینقدر دلم میخواد همینجوری بشینم چرت و پرت بگم ولی نمیدونم چرا سوزن جانومون گیر نمیکنه روی حرف...حالا تا همین چند وقت پیش جا کم میاوردما....

خب تصمیم گرفتم خاطره قبولی دانشگاهمو بگنم براتون تا یه کم از استرس درس خوندنتون کم شه...

یادش بخیر سال۷۹ بود عین خیالم نبود که کنکور دارم..تمام دوستام در حال خرخونی با سرعت نور بودن ...من درحال یللی تللی با سرعت مافوق نور بودم...تا اینکه یک هفته به کنکور بنده زمانیکه با دوست جانهایمان داشتیم با یک عدد متر خیابانها را متر میکردیم احساس کردم همچین یه ریزه ناخوش احوالم و گفتم من را به منزل رسانده و در منزل مادر گفتند که مبتلا به آبله مرغان شدیم کلا آدم خوش شانسی هستم میدونین که ....خلاصه محکوم به خونه نشینی شدم و یه عالمه کتاب ریختم جلوم که مثلا تو این یه هفته درس بخونم ولی تب نمیگذاشت که...در روز کنکور با چند عدد دانه آبله مرغان در صورت که همه میگفتن وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایچی شدی ..منم که اصلا تو این چیزا شوخی حالیم نمیشه: آبله مرغونه.... مگه چیه !!!!!!

مامان که اصلا اعتقاد داشتن من نرم سر جلسه بهتره و آبروریزیش کمتره...حداقل میگیم مریض بودم و نتونستم برم ولی من پرروتر از همیشه گفتم نه ...میرم ...تازه قبول هم میشم(آخر اعتماد به نفس بودم ) ..امتحان رو دادم و یکماهی به گشت و گذار و خوش خوشان و اینجور چیزا گذشت که یهو دیدیم ای دل غافل میخوان برای انتخاب رشته کارنامه بدن...بنده که تا اون روز مثل سیب زمینی بی رگ همچنان مشغول یللی تللی بودم ..دلشوره ای گرفتم بیا و ببین....با مامان و داداشم رفتیم که کارنامه بگیریم...دل توی دلم نبود داشتم خفه میشدم از دلهره و اضطراب (کلا همیشه یک کاری را انجام میدهم بعدش هی میگم نکنه بد بوده ) تا اینکه کارنامه رو گرفتم و دیدم ای واااااااااااااااااااااااااااااااای رتبه ام شده ۴۴۸۹۶ نشستم رو زمین حالا زار زار گریه نکن و کی بکن....داداشم میگفت شیرین نگاه کن نیستی ۴۴۸۹۶ ولی من میگفتم نهههههههههههههههههههههههههههههه...دلداریم نده....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ (صدای زار زار من )

اون وسطا یه پسره داشت با دوچرخه رد میشد گفتش: غصه نخور!! سال دیگه قبول میشی .... بدبخت نمیدونست من در شرایط بحرانی روحی به سر میبرم و هنوز کلامش منعقد نشده من دنبالش دویدم و از دوچرخه به زمین کوبیدم   انسان در شرایط بحرانی زورمند میشود ...حالا داداشم داشت یقه پسره رو از دستام در میاورد و میگفت با بچه مردم چیکار داری ...۱۷۷۴شدی بیا بریم نشونت بدم..خلاصه که دیدم بهله و اینا  داداشی راس میگفتن و اونی که من دیدم رتبه آخرین فرد قبول مجاز به انتخاب رشته بود ...من که گفتم همش استرس داشتم...ندیدم چی نوشته بود...

زیاد حرفیدم باز ..بقیه اش رو دفعه بهد میگم (انتخاب رشته و روزنامه و ایناشو )

پاینده باشین...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 3:3 PM  توسط شیرین | 
21 سلام...خوبين ؟ منم خوبم...مودي هم خوبه خدارو شكر... غيبت اين چندوقته رو به خاطر سرشلوغي من ببخشيد...نميدونين چقدر كار دارم كه...از يه طرف مادرشوهرمينا تا شب سوم مجلس دارن....از اون طرف خودم هزار و يك كار دارم...فقط شبا واسه خواب ميرسيم خونه....جونم براتون بگه دلم اينقدر تنگ شده بود واسه همتون...توروخدا تو اين شبا واسه منم دعا كنين ...منم براي همتون دعا ميكنم.... نميدونم چرا چند وقته نوشتن اينقدر برام سخت شده ..هيچي به ذهنم نمياد تا بنويسم يا تعريف كنم براتون.. اين چند شبه يه چيزايي ديدم...دلم گرفت...دلم براي محرم هاي بچگيم تنگ شد...ديگه انگار مردم دلشون با محرم نيست....فقط دنبال اين هستن كه كجا غذا ميدن.... دو سه شب پيش مجلسلسمون تموم شده بود ديگه داشتيم جمع و جور ميكرديم ...زنگ زدن درو باز ميكنيم ..يكي از همسايه هاي مادرشوهرمينا بود...ميگه اااااااا...امشب چه زود تموم شده؟!!! همه با تعجب به هم نگاه ميكنيم..آخه ساعت مراسم مشخصه ...مامان مودي از دلش نمياد از غذايي كه براي يه مستحق برداشته يه دونه ميده بهش..دوباره مشغول كار شديم هنوز نشسته...عين خيالش نبود ما داريم جمع و جور ميكنيم....داره پا ميشه بره..ميبينه من براي خودم و خواهرشوهرمينا چايي ريختم نيمه راه پاشدنش ميشينه ؟!! نميدونم چي بگم واقعا ارزش داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخراي مجلس هست دارن سلام ميدن و تمم ميكنن...موبايل يه خانوم زنگ ميزنه ؟!! بي توجه به حال معنوي بقيه...صداش به گوش من و خواهر شوهرم ميرسه كه :آره...زود بياين آخراشه...آره تموم شده...آره از سركوچه خونه نهم..(با تاكيد ) زود بياين .. دلم گرفت براي سادگي مجلس هاي امام حسين...كه همه جمع ميشدن فقط براي اين كه يه كم دلشون خالي بشه..يه كم با ضجه زدن و گريه كردن براي علي اصغر (ع) و دو دست بريده حضرت عباس (ع) براي رفع مشكلات زندگي خودشون هم يه اشكي بريزن و سبك بال برن خونه...اگه نذري داده ميشد كه چه بهتر و هميشه هم چون همهً دلا ساده بود نذري هم حتما گير ميومد ...ولي الان....همه هول هستن زودتر تموم بشه و نذري رو بگيرن و برن !!!!!!!! چي به سر ما اومده..... خب از غر غر كه بگذريم ميرسيم به اينكه نسرين تعطيل كرد بره سر درسش ولي من تعطيل شدم...اينم از بدشانسي منه...تا چندروز كه اين كامپيوتر و اينترنت و تلفن ما قاطي كرده بود....چند روز هم هست كه من كار دارم...خلاصه اگه دير دير ميام يا بهتون سر نميزنم ببخشيد قول ميدم زود زو د زود بيام و به همه همه سر بزنم... .. از همه دوست جوني ها هم ممنون كه اين مدت سر زدن .. ايام سوگواري امام حسين هم تسليت ميگم... خوش باشين ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 4:52 PM  توسط شیرین | 
سلام و سیصدتا سلام...به بچه های خوشگل جوگول وووگولی

شب یلدای گذشتتون مبارک....ایشالله شادیهاتون به بلندی شب یلدا باشه...

علت  غیبت صغری باز هم مهمون داری بودشکلا به مهمون علاقه داریم وو خیلی پذیرا میباشیم و شکل مهمانپذیر شده ایم....

اولین برف تهران هم که دقیقا هفته پیش سه شنبه شب باریدن گرفت ... عکس گرفتیدن کرده بودم ولی الان پیداشون نمیکنم...الان هم هوا بارانی هست در قسمت محلی ما... این بود اخبار هواشناسی شیرین

جونم براتون بگه شب یلدا با مهمون هایمان تشریف بردیم مهمانی منزل مادرشوهر جان و باز جای شما خالی خیلی خوش گذشت...

برای اولین باردقت کنید اولین بار امروز خواب موندیم و به کلاسمون نرسیدیم...اصلا هم احساس گناه نمیکنم ...نمیدونم چرا !!!!!

اتفاق خاصی هم نیفتاده هر چی فکر میکنم ...فقط این که نسرین جان آپ نمودهخ اند ..گوییا خیلی درس خونده باشند

دیگه اینکه صدف جان دلم غش رفتن کرد با این داستان ملودی چرا اینجوری کردش این دختر با خودش آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

توروخدا یکی تقلب برسونه هر چی فکر میکنم هیچی یادم نمیاد تا بنویسم....(آخه رفتم وبلاگ نسرین دیدم آپ کرده به چه بلنددددددددددددددددددددددیییییییییییییییییییییییی...حالا مال من با کلی حرف الکی شد ده خط  )

خب حالا همسن مختصرات رو داشته باشین تا بهداْ .....

(راستی خواستم از موبایلم این چندروز که نبودم آپ کنم ...یه عالمه نوشتم ..بعدش همش پرید...به همین راحتی )

پاینده باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 12:10 PM  توسط شیرین | 

My Stick Family from WiddlyTinks.com