![]() |
![]() |
|
| و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی ...... |
|
۲۲
سلام و هزار تا سلام... تعطیلات خوب بود ؟! خوش گذشت... خسته شدم ..یه خدا هنوز فکر میکنم کمبود خواب دارم...دهه محرم امسال هم با همه کم و زیاداش و آرایش و قرو فرراش و شماره دادن و گرفتناش تموم شد...ایشالله که همه دخترا یه شوهر درست و حسابی پیدا کرده باشن تو این روزا بگم براتون که اصلا حال خوشی ندارم ...نمیدونم چرا..از وقتی که این سریال لاست به مراحل حساسش نزدیک شده اصلا شب و روز نداریم که میبینم که نسرین جون خانومینا هم بازگشتی مسرت بخش باهزار تا آپ بلند بالا و طولانی کرده بوده باشن و یکعدد روزشمار بالا صفحه جینگولیشان میبینیم که تاریخ امتحان خیلی باسوادیشان است... اینقدر دلم میخواد همینجوری بشینم چرت و پرت بگم خب تصمیم گرفتم خاطره قبولی دانشگاهمو بگنم براتون تا یه کم از استرس درس خوندنتون کم شه... یادش بخیر سال۷۹ بود عین خیالم نبود که کنکور دارم..تمام دوستام در حال خرخونی با سرعت نور بودن ...من درحال یللی تللی با سرعت مافوق نور بودم...تا اینکه یک هفته به کنکور بنده زمانیکه با دوست جانهایمان داشتیم با یک عدد متر خیابانها را متر میکردیم احساس کردم همچین یه ریزه ناخوش احوالم و گفتم من را به منزل رسانده و در منزل مادر گفتند که مبتلا به آبله مرغان شدیم مامان که اصلا اعتقاد داشتن من نرم سر جلسه بهتره و آبروریزیش کمتره...حداقل میگیم مریض بودم و نتونستم برم ولی من پرروتر از همیشه گفتم نه ...میرم ...تازه قبول هم میشم(آخر اعتماد به نفس بودم اون وسطا یه پسره داشت با دوچرخه رد میشد گفتش: غصه نخور!! سال دیگه قبول میشی .... بدبخت نمیدونست من در شرایط بحرانی روحی به سر میبرم و هنوز کلامش منعقد نشده من دنبالش دویدم و از دوچرخه به زمین کوبیدم زیاد حرفیدم باز ..بقیه اش رو دفعه بهد میگم (انتخاب رشته و روزنامه و ایناشو ) پاینده باشین... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 دی1387ساعت 3:3 PM توسط شیرین |
|
|
21
سلام...خوبين ؟
منم خوبم...مودي هم خوبه خدارو شكر...
غيبت اين چندوقته رو به خاطر سرشلوغي من ببخشيد...نميدونين چقدر كار دارم كه...از يه طرف مادرشوهرمينا تا شب سوم مجلس دارن....از اون طرف خودم هزار و يك كار دارم...فقط شبا واسه خواب ميرسيم خونه....جونم براتون بگه دلم اينقدر تنگ شده بود واسه همتون...توروخدا تو اين شبا واسه منم دعا كنين ...منم براي همتون دعا ميكنم....
نميدونم چرا چند وقته نوشتن اينقدر برام سخت شده ..هيچي به ذهنم نمياد تا بنويسم يا تعريف كنم براتون..
اين چند شبه يه چيزايي ديدم...دلم گرفت...دلم براي محرم هاي بچگيم تنگ شد...ديگه انگار مردم دلشون با محرم نيست....فقط دنبال اين هستن كه كجا غذا ميدن....
دو سه شب پيش مجلسلسمون تموم شده بود ديگه داشتيم جمع و جور ميكرديم ...زنگ زدن درو باز ميكنيم ..يكي از همسايه هاي مادرشوهرمينا بود...ميگه اااااااا...امشب چه زود تموم شده؟!!! همه با تعجب به هم نگاه ميكنيم..آخه ساعت مراسم مشخصه ...مامان مودي از دلش نمياد از غذايي كه براي يه مستحق برداشته يه دونه ميده بهش..دوباره مشغول كار شديم هنوز نشسته...عين خيالش نبود ما داريم جمع و جور ميكنيم....داره پا ميشه بره..ميبينه من براي خودم و خواهرشوهرمينا چايي ريختم نيمه راه پاشدنش ميشينه ؟!!
نميدونم چي بگم واقعا ارزش داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخراي مجلس هست دارن سلام ميدن و تمم ميكنن...موبايل يه خانوم زنگ ميزنه ؟!! بي توجه به حال معنوي بقيه...صداش به گوش من و خواهر شوهرم ميرسه كه :آره...زود بياين آخراشه...آره تموم شده...آره از سركوچه خونه نهم..(با تاكيد ) زود بياين ..
دلم گرفت براي سادگي مجلس هاي امام حسين...كه همه جمع ميشدن فقط براي اين كه يه كم دلشون خالي بشه..يه كم با ضجه زدن و گريه كردن براي علي اصغر (ع) و دو دست بريده حضرت عباس (ع) براي رفع مشكلات زندگي خودشون هم يه اشكي بريزن و سبك بال برن خونه...اگه نذري داده ميشد كه چه بهتر و هميشه هم چون همهً دلا ساده بود نذري هم حتما گير ميومد ...ولي الان....همه هول هستن زودتر تموم بشه و نذري رو بگيرن و برن !!!!!!!!
چي به سر ما اومده.....
خب از غر غر كه بگذريم ميرسيم به اينكه نسرين تعطيل كرد بره سر درسش ولي من تعطيل شدم...اينم از بدشانسي منه...تا چندروز كه اين كامپيوتر و اينترنت و تلفن ما قاطي كرده بود....چند روز هم هست كه من كار دارم...خلاصه اگه دير دير ميام يا بهتون سر نميزنم ببخشيد قول ميدم زود زو د زود بيام و به همه همه سر بزنم... ..
از همه دوست جوني ها هم ممنون كه اين مدت سر زدن ..
ايام سوگواري امام حسين هم تسليت ميگم...
خوش باشين ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 دی1387ساعت 4:52 PM توسط شیرین |
|
|
سلام و سیصدتا سلام...به بچه های خوشگل جوگول وووگولی
شب یلدای گذشتتون مبارک....ایشالله شادیهاتون به بلندی شب یلدا باشه... علت غیبت صغری باز هم مهمون داری بودش اولین برف تهران هم که دقیقا هفته پیش سه شنبه شب باریدن گرفت ... عکس گرفتیدن کرده بودم ولی الان پیداشون نمیکنم... جونم براتون بگه شب یلدا با مهمون هایمان تشریف بردیم مهمانی منزل مادرشوهر جان و باز جای شما خالی خیلی خوش گذشت... برای اولین بار اتفاق خاصی هم نیفتاده هر چی فکر میکنم ...فقط این که نسرین جان آپ نمودهخ اند ..گوییا خیلی درس خونده باشند دیگه اینکه صدف جان دلم غش رفتن کرد با این داستان ملودی توروخدا یکی تقلب برسونه هر چی فکر میکنم هیچی یادم نمیاد تا بنویسم....(آخه رفتم وبلاگ نسرین دیدم آپ کرده به چه بلنددددددددددددددددددددددیییییییییییییییییییییییی...حالا مال من با کلی حرف الکی شد ده خط خب حالا همسن مختصرات رو داشته باشین تا بهداْ ..... (راستی خواستم از موبایلم این چندروز که نبودم آپ کنم ...یه عالمه نوشتم ..بعدش همش پرید...به همین راحتی پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 دی1387ساعت 12:10 PM توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
لحظه ها میگذرند... لحظه ها را سطر به سطر مینویسم تا یادم نرود که دلهای گره خورده مان چگونه زندگی را پشت سر میگذارند...روزهای عاشقی را ثبت میکنم ...تا کی ؟! عشق که تا و از نداره ... همیشه .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپز آنلاين آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|