تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker سطرهای زندگی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی ......
خب تصمیم گرفتم دیگه سلام نکنم..چون جوابی نشنیدم..

از امروز دیگه واقعا تصمیم گرفتم همون روزمره هامو بنویسم بهتره انگار..

خب چند وقتی هست که هر چی خدارو صدا میزنم انگار که از ته دل صداش نمیزنم چون هیچ تغییری نمی بینم یا وقتش نشده یا واقعا ایراد از من هست که از عمق وجودم نمیخوام...روزمرگی چیز بدیه..تو تمام وجود آدم میلوله.دیروز از صبح تا شب کاری رو که در عرض دو یا سه ساعت انجام میشد نتونستم تمام کنم .. نمیدونم همش هم داشتم مثلا کار میکردما ولی  تمام نمیشد میدونم من تنبلی میکردم.

وبلاگ خونی هم شده برام یه جور مرض..انگار مجبورم برم بخونم بعدش غصه بگیرتم..

میدونین دارم فکر میکنم کادو برای سالگرد عروسیمون چی بگیرم برای مودی..من خیلی دوست دارم چیز جدیدی باشه.. چون من یه اخلاقی دارم که همه مناسبت ها رو یادمه و همه رو سعی میکنم در حد توانم جشن بگیرم .. حالا اینه که امسال دیگه برای سالگرد عروسیمون و تولد مودی دیگه چیزی به فکرم نمیرسه ...به نظر شما چی بگیرم ؟!

این سریال لاست هم عذابی شده برای من  دیگه ..چند جا رفتیم دنبالش میگن اینو نداریم ۲۴ میخواین ؟! ......نمیدونم چرا همه میخوان به زور یه چیز دیگه به خورد آدم بدن..انگار ببخشید نمیفهمن لاست میخوام یعنی لاست نه چیز دیگه...خلاصه که حالا به یه جای دیگه سپردیم.

هیچ دقت کردین چقدر معتاد زیاد شده ؟! ( اینم پیام اجتماعی ) چه از نوع کارتن خواب و چه با کلاس که میگن تفننیه...خدا به خیر کنه..

چند روزه شدیدا به گوگوش های قدیمی مجددا وابستگی پیدا کردیم..خداوند حس تنوع طلبیمان را هر چه زودتر فعال کند لطفا ..

هیچ دقت کردین من چقدر نقطه میذارم بین جمله هام ؟!!              

خودم الان دیدم  --- جالب بود برام ---- گفتم اینا خط معمولی باشه.

دلم برای مامانمینا تنگ شده..شما هم دعا کنین زودی بیان پیشم..خیلی منتظرم که بیان ..اونا هم منتظرن که کاراشون راست وریس بشه..

تا حالا شده دلتونو واسه یه چیزی صابون بزنین بعد اونجوری که نمیشه هیچ تازه بدتر هم  میشه.. یکشنبه شب همینطوری شد برام.. چند وقتیه قرار بود مودی بره بولینگ عبدو با صاحبش کار داشت ..منم اصرار که شب برو منم بیام.. پیش خودم میگفتم میریم و بعدشم شام همون جا میخوریم و میایم سیاست رو کیف میکنین..نمیگفتم واسه شام میخوام بیام که...خلاصه رفتیم و بعد از نیم ساعت که مودی کارشو انجام داده خیلی شیک سوار ماشین شدیم و رفتیم که بریم خونه..در این قسمت سیاست مودی رو کیف کنین که به روی خودش نمیاره ساعت ده شب هست و من هم خسته ام و از خسته مهم تر گرسنه   میگم چرا همون جا شام نخوردیم ؟! میگه که سعادت آباد هم کار داره و باید زود بریم تا نرفتن ..منم...... رفتیم کارشو انجام داده و بعدش به دو ساندویچ هایدا رضایت دادیم...نبینم بگید چرا بد بود آخه من دلم مرغ سوخاری میخواست و به هایدا ختم شد..

اصولا مودی همین طوریه ..چند وقت پیشش من یه بار گفتم ااااااااااااااااااااااااااا مودی حساب کردم دیدم الان دوروبره هفت هشت ساله هایدا نخوردم..یه بار بخوریم ببینیم چه جوری شده و الان تقریبا یه ماهه داریم هایدا میخوریم مدام ( در قسمت شام های فست فودی )...حالا اگه بگم بسه دیگه هایدا نخوریم...ده سال دیگه بگم هایدا بخوریم میگه نه نه نه !! گفتی بده.

این همون سیاست مودی هست.

در خاتمه همین جا اعلام میکنم که من از قبل همه اینارو میدونستم که مودی اخلاقش اینطوریه پس فکر نکنین شکایت کردم..خواستم آشنایی بیشتر باشه.. پس

همسر عزیزم ** خیلی دوستت دارم و لحظه های عاشقانه با تو بودن برام یه گنجه

خیلی حرف زدم گویا..تازه میخواستم ادامه بدم..فکم داشت گرم میشد.

شب و روزتون خوش.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 5:26 PM  توسط شیرین | 
سلام.

مهمونامون رفتن ...دلم تنگ شد براشون  

تنهایی خیلی سخته....منظورم از تنهایی یه جور تنهایی خاص هست..من هوای پاییز رو دوست دارم..میدونم این دلتنگیم از جنس دلتنگی های پاییزی بعضی ها نیست..دلتنگی تنهایی از جنس خودمه...دلم میخواست دورم شلوغ بود ..دلم میخواست بود و منم ..

بعضی وقتا دل آدم خیلی چیزا میخواد ولی نمیدونم چرا بهشون نمیرسه..از ته دل نمیخواد یا قراره بهتر از اونی که فکر میکنه خدا نصیبش کنه نمیدونم..

این از حال و هوای امروزم..


برسیم به بخش پرسش و پاسخ...که میدونم خیلی منتظرش بودین..(اصولا انسانها خودشونو خیلی تحویل میگیرن )

من الان تقریبا دو هفته است کلاس خیاطی میرم...از اونجایی که دیدم یکی از دوستام پیشرفتی کرده در حد فضا  و در ضمن در زمینه های دیگر که همه جنابان فرموده بودین...

 ما قبلا" قبلا" ها کلی پیشرفت داشته بودیم و جایی برای پیشرفت بیشتر نمانده بوده..دقیقا اولین چیزی که یاد گرفتم زبان قورباغگان جزایر خوآ خوآ بوده تعریف از خود نباشه هم آشپزیمان در حد Chef های فرانسوی میباشد (مودی به ما بعضی وقتها میگوید راتاتویل ) ...

کلاس رقص آنگولایی هم که جو سرخپوسته معرف حضورتون هست احتمالا".

طراحی سوالات اینجوری را هم از نسرین یاد گرفتیم..(نگی نگفتم..من راستگو میباشم )

برسیم به مبحث برندگان..شیرسارا جان درست فرمودیده اند و مهرنوش خانومی با تردید درست فرمودیده اند...پس جایزه تعلق میگیرد به

تعلق میگیرد به :

     تعلق میگیرد به :

         تعلق میگیرد به :

شیرسارا و خودم  (دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت .....)

خودم هم به خاطر اینکه گفته بودم خودم هم روی جایزه هستم...البته نسرین جان بی وفایی فرمودن و فقط سقفشو دادن به من منم اونو با شیرسارا قسمت میکنم چون اصلا کلک و اینا تو کارم نیست.

از برنده خواهشمندم هر چه سریعتر بیاد بگیره نصف این سقفو. مهم ارزش معنویشه خواهر من

اینم از این...

                                         -*-*-*--*-*-*--*-*-*--*-*-*--*-*-*-

دل نوشت: میشه بعضی وقتا هم خندید هم یه کوچولو حس غم ته دل و چشم آدم باشه..منم الان اونجوریم...نگین سرخوشم..یه لحظه فاز غم یه لحظه خنده و اینا..همش با همه...واسه همین با یه خط جداش کردم..دلم نخواست فقط تنهاییم اینجا باشه

جاودانه باشید.

                                           *********************

پنج دقیقه بعد نوشت :  حواس نمیذارین واسه آدم که

تولد نسرین جان جانمان را تبریک میگوییم ایشالله صد ساله بشه

در ضمن کادوهای خوب گیرش بیاد

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 6:26 PM  توسط شیرین | 
سلام...
خوبين ؟!
منم خوبم...مودي هم بهتره ...خدارو شكر...


جونم براتون بگه من ديشب يك كاري كردم... خودم خيلي كيف كردم اونم اين كه از موبايلمان در خانه وارد وبلاگ خودمان و ديگر دوستان شديم و كلي لذت برديم...ولي نميتوانستيم نظر بدهيم..پس در اين مدت كه نيستيم (از دوشنبه تا شنبه )حتما وبلاگ هايتان را ميخوانيم...بیشتر از این انتظار نداشته باشین لفطا"..

خب برسيم به اين كه من اين چند روز كجام....قراره فردا برامون مهمون بياد و تا شنبه ميمونن...البته  مهموناي خيلي خوبين و منم خيلي دوستشون دارم..

اين از توضيح غيبت فردا به بعدم كه بدونين از قبل موجه ميباشد.

خب از بس نسرین  از ما تست هوش و امتحان گرفت عادت كرديم....منم يه مورد ميپرسم هر كس گزينه درست رو انتخاب كنه همون گاري (یک دستگاه خودروی گاری با دزدگیر و سیستم چنچر از اون اوپس اوپسی ها که وسط خیابان کنسرت رپ راه می اندازند ) كه نسرین قراره به من جايزه بده رو بهش دودستي تقديم ميكنم (البته برنده هر وقت خواست با گاري بره بيرون بايد منم باهاش ببره ..الكي كه نيست جايزه خودم رو دارم ميدم بهش )


خب ميرسيم به پرسش ....
يادتونه چند وقت پيش بهتون گفتم يه كلاس جديد ميرم...خب سوال اينه كه:

  من كلاس چي ميرم ؟
از اونجايي كه ديدم سوالاي نسرين تشريحي ميباشد ما سوال تستي ميگذاريم (فقط براي راحتي مشتري )

۱.كلاس آشپزي

۲.كلاس زبان انگليسي

۳.كلاس كامپيوتر

۴.کلاس زبان آنگولايي

۵.كلاس سفالگري

۶.كلاس زبان فرانسوي

۷.كلاس خياطي

۸.كلاس زبان اسپانيايي

۹.كلاس منبت كاري

۱۰.كلاس زبان سرخپوستي  

۱۱.كلاس خط (از نوع خرچنگ قورباغه )

 


و....
توضيحات :من فكر شما رو هم باز ميگذارم...اگه فكر ميكنين چيزي رو از قلم انداختم و اون كلاس بيشتر بهم مياد اونو بگين ...


خب ديگه خيلي حرف زدم ...خواسته بودم خاطره آشنايي با مودي رو براتون بنويسم اون باشه براي دفعه بعد


خيلي مزاحم شدم..يادتون نره بگين كلاس چي ميرم تا بيام ببينم كي درست گفته..پيشاپيش مچچككريم
اين هفته بهتون خوش بگذره..
به اميد ديدار

پ.ن :اون عكس رو داداشم به هيچ وجه نميده حتي مودي حاضر شد ازش بخره ولي نداد..

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 3:44 PM  توسط شیرین | 
سلام  ....

خوبین !

 دیروز خوب نبودیم ولی امروز بهتریم...الان میگم چرا خوب نبودیم ..:

دیروز آقای مودی خان دست راستشون با یک عدد شیشه شدیدا زخمی زیلی شد دو انگشتش عمیق بریده شد و بقیه هم که سطحی  دلمان ریش ریش شده بود براش...اینقده گریه فرمودیم که شب چشممان باز نمیشد همه چیزو تار میدیدیم....توی اون هیری ویری یه نفر اومده میگه خدایی زنت خیلی دوست داره ها.. نمیدونم به اون چه خلاصه این از دیروز که باعث غیبت صغری بنده در حوالی وبلاگ یه سری تاکید میکنم یه سری از دوستان شده بود...

خداروشکر الالان بهتر میباشد مودی خان

 

برسیم به این بازی بامزه...از وقتی دیدم دعوت دارم همچین دارم فکر میکنم بابا بچگیه ما همش خاطره که هیچی عملیات های محیرالعقول..(کلمه رو کیف میکنین یعنی من سوات دارم ) بوده..

جونم براتون بگه که من بچه بودم در حدود سه سال و نیمی داشتم که با پسر دایی خپلمان بابی (خیلی بهش میومد اسمش لامصب مثل بشکه بود  )که از من دو سال بزرگتر بود در حیاط مشغول بازی بودیم که من چشمم یک عدد کفتر = کبوتر= جوجو دید.. گفتم بابی بیا بریم شکارش کنیم  بابی رو میگی انگار مار هفت سر دیده باشه یا نمیدونم اژدهای دوسر میگفت نه نه میاد نوکت میزنه ............خلاصه ببینین دیگه بچم از اون سن همینطوری سوسول بود حالا دیگه اصلا یک موجودی شده بیا و ببین......حالا هی من میگم بیا بریم هی اون میگه نههههههههههههههههههه...نوکم میزنه...خلاصه من تهنا تهنا رفتم سراغ کبوتره..کمین کردم   پریدم هوا گرفتمش

قسمت جالبه ماجرا این بود که داداشم که از من ده دوازده سالی بزرگتره در حال دیدن این صحنه بوده و از جهش قورباغه ایم یک عدد عکس داره که به خودم نمیده و هر کسی رو میبینه براش تعریف میکنه و عکسو نشونش میده  بی ادب از اون موقه به من میگه جو سرخپوسته میگن عین این سرخ پوستا بودم..موهای بلند مشکی...تازه هر وقت یه پر پیدا میکردم تو حیاط میگفتم این پر عقابه و میزدم به موهام  آره دیگه خلاصه من حالا به بابی میگم بیا نازش کن میگه نهههههههههههههههههههنوکم میزنه...مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان شیرین منو اذیت میکنه....پسر اینقدر دختر از اون زمان من فهمیدم بابی هیچوقت به درد من نمیخوره

دیگه این که من بچه بودم هر وقت بهم میگفتن عروس کی میشی ؟! میگفتم عروس همسایه آخه همسایمون ۶تا پسر داشت.. پسر کوچیکه همسن داداشم بود ..تو خاله بازی بچه من میشداقتدار رو لذت میبرین..

کارایی که میکردم وقتی بچه بودم :

دوچرخه سواری...عروسک بازی...شیطونی در حد زیاد...دعا برای اینکه من بیست بگیرم ولی همکلاسیم شانتی (اسمشه )نوزده بیاره...دعوا و کتک کاری با بابی که یه بار نامرد با یه میله سه متری زد تو سرم و سرم شکست..خدا خواهرم رو رسوند وگرنه الان من اینجا نبودم...

از اون به بعد من و بابی دشمن خونی میباشیم.. (آیکون دندون و خرخره جویدن )

دیگه از کارایی که میکردم..لوس شدن واسه بابایی آخه ته تغاری میباشم

حرص خواهرمینا رو در میاوردم..یه بارم داداشم ش*ر*ا*ب درست کرده بود من فکر کردم شربت آلبالو هست و خراب شده همشو ریختم دور خب نمیخواستم داداشم آلوده بشه میفهمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین..؟!

اگه بخوام از شاهکارام بنویسم خیلی میشه به همینا بسنده کنین لطفا..

از تی تاپ بانو جان به خاطر دعوت به این بازی ممنون میباشم..

از نسرین جون و سارا ناز خانوم هم من برای این بازی دعوت میکنم...

دیگه مزاحم نمیشم...قربونتون برن اونایی که دم در خونه هاتون صف کشیدن

خوش باشین..

بعدا نوشت :

سریال lost رو ۸ قسمتش را بیشتر نشد ببینیم..بگین از کجا بخریم بقیه اش را ببینیم..دلمان غش رفته ببینیک دکتر جک جونمونینا چه میکنن با این جزیره هه...هر جا رفتیم نبود....هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 10:31 AM  توسط شیرین | 

خب اين چند روز هوا تقريبا بر وفق مراد من بود...تقريبا همش ابري و باروني...خيلي دلم ميخواست همش برم زير بارون بشينم ولي خب نميشد..
پنجشنبه شب من و مودي گفتيم بريم بيرون يه كم بگرديم و شام بخوريم..توي همين گرديدن ها ديديم جلوي  سينما آزادي هستيم .از اونجايي كه من خيلي علاقهمند به ديدن فيلم دعوت بودم قرار شد من پياده شم برم براي بليط ..مودي هم ماشين رو پارك كنه و بياد...خب طبق معمول فكر كنم همه بدونين بليط تموم شده بود و بايد مي ايستاديم تا رزروي ها نيان و ما به جاشون بريم فيلم ببينيم..همش داشتم دعا ميكردم دو نفر نيان ما دوتا به جاشون بريم فيلم ببينيم.بدجنس شده بودم يه كم...تا اينجاي كار خوب بود.بارون شروع شد و مودي گفت بريم تو خيس نشيم..آخه از خيس شدن بدش مياد...رفتيم تو يه خانمه گفت كه براي دعوت بايد خيلي صبر كنين بياين كنعان رو ببينين..منم پررو الكي گفتم كنعان رو ديديم ميخوايم دعوت رو ببينيم.. ميخواست زوركي مارو بفرسته يه فيلم ديگه..آخه بليطاش رو دستش باد كرده بود..ميديدم كه ميگه دعوت نداريم بيا برو كنعان يا آواز گنجشكها ببين..(معلوم بود بليطهاي رزروي هست كه نيومدن)..بعدش گفت  خب اسمهاتون رو بگين من مينويسم  براي سانس يازده و چهل و پنج بياين براي بليط...ما هم ديديم ساعت هنوز ده هستش گفتيم باشه...منم اسممون رو گفتم و رفتيم شام خورديم جاتون خالي و ساعت يازده و سي و پنج دقيقه  دم در سينما بوديم..من نشستم تو  ماشين مودي رفته براي بليط..اومده ميگه خانمه ميگه اصلا سانس ساعت يازده و چهل و پنج نداريم .چشمام گرد شده بود ..گفتم بيا با هم بريم..رفتم  خانومه بي تربيت دروغگو ميگه من گفتم براي سانس ساعت يازده بياين..يه كم نگاهش كردم....چند نفر ديگه هم شاكي اونجا بودن كه ميگفتن بابا خودت گفتي يازده و چهل و پنج...ميگم خانوم كسي انتظار نداشته حتما بليط بگيره بگيد كه بليط نداريم بهتره تا دروغ بگين..همه صداشون دراومد..رفته يه آقاي گنده رو آورده اونم ميگه ساعت يازده و چهل و پنج نيست الان ساعت دوازده است...ساعت سينما رو نگاه ميكنم ميبينم ده دقيقه به دوازده هست...ميگم شما هميشه اينجوري اعداد رو گرد ميكنين ؟! آقاهه خيلي پررو ميگه ما نگفتيم...ميگم من اصلا با شما كار ندارم ولي اين خانوم دروغ گفته و وقت مردم رو هدر داده..آخرش هم گفتم گذشت زماني كه اين سينما..

خيلي راحت با وقت ما كه ميتونستيم بهتر ازش استفاده كنيم بازي كرد...خيلي عصباني بودم و ناراحت كه چرا هيچ چيز ديگه اي بهش نگفتم...ولي با خودم عهد  بستم ديگه نرم اونجا..اگر اون خانم خيلي راحت ميگفت همه رزرو ها اومدن شايد اينطور نميشدم ولي اين كه يه نفر به دروغ اول بگه نداريم اصلا اين سانس رو بعدش بگه دير اومدين و هزار تا دروغ ديگه عصبي و ناراحتم كرد...پيش خودم ئگفتم حيف اون دو سه باري كه اينجا فيلم ديدم...و يادم افتاد كه سينما فرهنگ واقعا به فرهنگ و شعور آدم احترام ميذاره..

نميدونم شايد به نظر بعضي ها مسخره بياد ...ولي خيلي دلزده شدم...مودي ميگه من خيلي حساسيت به خرج دادم ...ولي خيلي دلم خنك شد كه انگار همه منتظر بودن يه نفر ديگه حرف بزنه و اونا ادامه بدن...وقتي داشتيم ميومديم بيرون همه داشتن حرفشون رو ميزدن..


اين همون حقوق شهروندي هست كه ما فاقدش هستيم..

 


بگذريم..حالتون چطوره ؟!
كوهها رو ديدين..يه عالمه برف روشون هست..بارون هم حسابي منو ذوق زده كرد..اين چند روز هرجا بودم يه فنجون چايي هم دستم بوده..اصلا هوا هواي چايي خوردنه اونم با تی تاپ....

خب دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم..

خوش باشین و جاودان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:13 AM  توسط شیرین | 
سلام.

خب راستش نمیخواستم خیلی جیغ جیغ کنم ولی واقعا خسته بودم..راستش هنوز حالم درست جا نیومده ولی خب یه کم بهترم خدارو شکر....

چه جالب بازم دارن اذان میگن ....

نمیدونم چرا این موقع ها خیلی بیشتر دلم میخواد حرف بزنم ... درد دل کنم ...

از دوستانی هم که یادم دادن چه طوری قهوه درست کنم و بخورم ممنونم..(به خدا بلدم درست کنم ولی حسش نیست )...... از جودی جون هم ممنونم ...منتظرم برای جواب مثبت آیا .

بارون هم که یه کم میاد و دوباره قهرش میگیره..من عاشق هوای بارونی و چیک چیکشم....

تنهایی هم هنوز هست...روزمرگی هم همینطور...

ولی یه کلاس جدید دارم میرم..صبر کنین یه کم پیشرفت کنم میام میگم چه کلاسی ...

اتاق کوچیکه خونه شکل انباری شده امیدوارم جمعه که خونه هستم بتونم سر و سامونی بهش بدم تا بشه ازش برای همون کلاس جدید استفاده کنم ....(احساس میکنم بی نهایت حس کنجکاوی و احیانا فضولیتون تحریک شده ولی کماکان نمیگم..) .خوب مودی هم همین الان اومد ....من برم نگه همش توی اینترنت میچرخی...آخه من اگه بخوام بدونم مثلا شیرینی پزون خاله خانباجی منظر خانومیناست یا نه میام نت تو گوگل سرچ میکنم....

راستی پس فردا هم هالووینه...ما که نداریم...اونایی که دارن مبارکه ...

خب این دفعه همین پست کوچولو رو داشته باشین ببینم اتفاق تازه میفته یا بازم هیچی همین جوریه..

از آخر هفته هم لذت ببرین زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد.

 

خوش باشین و سرحال.. ....

(پست کوچولو  )

این شعرو بخونین خیلی قشنگه


پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال

 یک شب تورا از مرمر شعر آفریده ام

تا در نگاه تو نقش هوس نهم                

ناز هزار چشم سیاه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه شست و شو در اوست     

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از نگاه بدت ایمن دهم

دزدیده ام از چشم حسود نگاه را

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم افکنده ای

مست از می غرور و دور از غم منی

گویا دل از کسی که تورا ساخت کنده ای

هشدار ! هشدار ! زان که در پس آن پرده نیاز

آن بت تراش بوالهوس  چشم بسته ام

روزی که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام .....

(شاعرشو نمیشناسم)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 5:44 PM  توسط شیرین | 
سلام

تنها نشستم..وبلاگ خيليا رو امروز رفتم سر زدم...خسته ام...فردا بايد هشت صبح جايي باشم..يعني دير دير بايد ساعت ۶تا۷ از خواب بلند شم...شام نداريم..هنوز سركارم...دلم ميخواد غر بزنم...

نميدونم چرا اينطوري شدم...چند روزه حوصله ندارم...دلم نميخواد كار كنم..دلم ميخواست همش خونه بودم..از روزمرگي خسته شدم..از تنهايي...از بي تفريحي..هنوز ده روز نيست از شمال برگشتيم ولي فكر ميكنم خسته ام...شايد اصلا بهم خوش نگذشت..امروز يه كار مهم رو انجام ندادم...تقصير ساواتوره است...امروز اصلا اينجا نبود..منم نتونستم كارمو انجام بدم..دلم ميخواد غر بزنم ..عوضش يه نفر باهام صحبت كنه..

احساس بدي دارم .عد از اون تعطيليا اين دوسته و خانمش رو ميبينم حالم بد ميشه ميخوام بزنم همه چيزو داغون كنم...امروز هم كه ديگه بدتر...

نميدونم چرا بعضيا فقط براي آدم قيافه ميگيرن...نميدونم چرا فكر نميكنن كه ما هم مشكلات داريم..نميدونم چرا فكر ميكنن شيرين كه چيزيش نيست...ولي بخدا منم خسته ميشم..منم دلم نميخواد همش بيام اينجا بشينم...چقدر كار...من از تنهاييم دلم گرفته..دلم ميخواست ميشد ميرفتم خونه مامانم...از كاراي روزمره خسته ام..دارم از تو داغون ميشم..خيلي وقته دم يه قهوه ميخواد ولي حس درست كردنشو ندارم..حتي همت نميكنم برم خودم كافيشاپ...فكر ميكنم تنهايي نبايد اينكارو انجام بدم...

نميدونم چرا فكر ميكنم كه همه زندگيمون بايد دونفري باشه.....نميدونم اونم اينطوريه يا نه ولي خب من اينجوريم...ميدونم همش دارم غر ميزنم ولي بخدا نميدونم چي شده   !!!!!!!

همش احساس كوفتگي دارم...بعضي وقتا از خودم هم بدم مياد...

دارن اذان ميگن..خدايا  حاجت همه رو بده..به گوشه دل منم يه نگاه بنداز..الهي آمين.

ببخشيد خيلي غر زدم..ولي اينجا برام راحت تر بود...

خوش باشيد و پايدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 4:35 PM  توسط شیرین | 
سلام...

راستش این چند روز برعکس این که تعطیل بود و مثلا باید استراحت میکردم و به کارام میرسیدم جاتون خالی دو روز و نیمش مهمان داشتیم. جاتون خالی همش خم و راست شدم...دوست مودی با خانمش اومده بودن...تازه من یه خورده خیلی به این دوستش حساسیت دارم...اصلا باهاش تو هیچ زمینه ای اتفاق نظر ندارم البته اونم فکر نکنین حالا یه آدم جنتلمن و ایناست ..نه بابا از این خبرا نیست تا دلتون بخواد از این آدما که نه من بهتر بلدم...دروغ چرا فقط به خاطر مودی تحملشون میکنم...از شانس خوب منم که دوروز موندن...فکر نکنین خونشون دوره ها...با ماشین از خونه ما تا خونشون ربع ساعت هم نمیشه...ولی چه کنم که شب اول گفتن بشینیم حکم بازی کنیم ...این دوسته هم یه اخلاق بدی داره فکر میکنه داریم سر ارث باباش بازی میکنیم..مودی به شوخی بهش میگه صبر کن این چاقوهای میوه خوری رو بردارم تو کنترل نداری رو خودت وقتی بازی میکنی...دیگه بگیرین چطور آدمیه...همش هم میبازن....بعدش میگه نه شما تقلب میکنین...(منظورش از شما هم من میباشم مخصوصا)...منم این دفعه آب پاکی رو ریختم گفتم همینی که هست دوست نداری بازی نکن...خلاصه این که تا چهار صبح (با ما که همش تقلب میکنیم دیگه) بازی که چه عرض کنم اعصاب خوردی کرد و بعدش هم که دیروقته و موندن...فرداشم ساعت دوازده ما بیدار شدیم میگه من از ۸صبح بیدارم...یکی نیست بگه خب من چیکار کنم فکر کرده هتله..صبحانه وردن..هیچ عین خیالش نیست..میگیم فیلم نگاه کنیم میگه:نه نه نه من حوصله فیلم ندارم...بازی کنیم ..نه نه نه نه من خوب نخوابیدم اعصاب ندارم شما هم که بد بازی میکنین..بریم ناهار بیرون بخوریم ...واااااااااااااااااااااااااای نه بابا کی غذای بیرون میخوره...خلاصه اعصابی خورد کرد از ما... بخدا این سه روز تعطیلی از دماغم در اومد...بخدا فرق سیب زمینی و دیب دمینی رو نمیدونست وقتی ما داشتیم عروسی میکردیم...حالا فکر میکنه علامه دهره...اه اه اه...از وقتی زن گرفته هم که نگوووووو....اونم از خودش بدتر...

اینو براتون بگم ما چندتا دوست خیلی خوب هم داریم که یه بار به درخواست مودی اینارو هم دعوت کردیم با هم بیشتر آشنا شن...چشمتون روز بد نبینه آبرومونو که بردن تازه پشت سر اونا هم همیشه خودش و خانمش حرف میزنن....وای حالم بد شد اینقد از این ادم گفتم و حرفای خاله زنکی زدم..گفتم اینجا راحت تر درد دل میکنم...

ولش کنیم...خوب شماها خوبین..؟؟؟

از این همه استقبال و کمک به کاهش وزن من و راهکارهای عملی و غیر عملی شما ممنونم...در خوش هیکلی همگی شما هیچ شکی نیست ولی حتما شده بخواین دوو کیلو وزن کم کنین !!!!!

(با جیغ بلند بخونین )

بابا به دادم برسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...(بی نهایت  آیکون گریه و بغض و از این جور چیزا)......بابا من اومدم اینجا  چندتا دوست داشته باشم...ترو به هفت جد اینور و اونورتون کمک کنین....از دوست آشنا کسی رو نداشتین که تو مدت کم وزن کم کنه ....د آخه به منم بگین...

(آروم بخونین) پیشاپیش دستتون درد نکنه...


دلم میخود خیلی چیزای دیگه بگم ..ولی میدونم تا همین جاش هم نصفه نیمه ولش کردین...از بس که من قروقاطی مینویسم...قول میدم دفعه بعد منسجم تر باشه..دلم پر بود از دست این مهمونامون.شما ببخشید.......خوشحالم میکنین میاین و خوشحالتر که بتونم جبران کنم...

به امید دیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:49 PM  توسط شیرین | 

My Stick Family from WiddlyTinks.com