![]() |
![]() |
|
| و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی ...... |
|
۴۴
امروز صبح ساعت هفت بیدار شدم . دلتنگ بودم.. همیشه اینروز همینجورم.. دلم میخواد با لباسایی که بوی نو بودنشون کل خونه رو پر میکنه با دفترای رنگ و وارنگ برم مدرسه ... از پنجره بچه ها رو با لباسای سبز و قرمز و آبی نگاه کردم .. خیلی خوبه که اونا رنگارو رو پوستشون حس میکنن .. ما همیشه سرمه ای و طوسی بودیم. برق نگاه مادر ها رو دیدم و قمقمه های آب نو که فکر کنم آب توشون مزه لاستیک میده.. رفتم به بیست سال پیش و اینکه من اون موقع هم شکمو بودم یادمه معلممون عین مامانم بود .. یادمه عاشق۵ مداد قرمز سوسماری بودم .... خیلی چیزای دیگه یادمه و الان جای گفتنش نیست. این چند روزه رفته بودم مسافرت . جاتون خیلی خالی بود . یه کم از اون استرس و بی حالی دور شدیم . رفته بودم چابهار . من نسیم کولر گازی رو خیلی دوست دارم جای همگی خالی .. موجهای خروشان دریاش اصلا قابل قیاس با شمال نیست..من خودم شمال رو خیلی می پسندم ولی خیلی شلوغه تابستونا و بهم نمیچسبه... ولی اینجا ساحل خلوت و صدالبته تمیز با خرچنگایی که یه وری راه میرن و تا سایه آدم رو میبینن تندی قایم میشن منو یاد سرنتیپیتی میندازه . پ.ن ۱ : عید فطر مبارک باشه و عباداتتون قبول..منو هم دعا کنید . پ.ن ۲ : دلم یه خبر خوب میخواد کسی داره بده ؟! ورود پاییز برگ ریز رو هم تبریک میگم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:30 PM توسط شیرین |
|
|
۴۳
سلام. چقدر دلم تنگ شده بود .. چند وقتی هست که میخوام بیام و بنویسم ولی دوباره عادت قدیمی نوشتن توی سررسید گلومو چسبیده و شب تا چند خط توش ننویسم خوابم نمیبره. حالا میرسیم به اینکه چرا سرم شلوغ بود.. ایشالله برای همه دخترای دم بخت و مجردین دلیل دوم همانا مقارن شدن همزمان عروسی دوستی دیگر بود و باید حتما در آنجا هم حضور بهم میرساندیم و در اثنای این مراسم هم فکر میکردیم که مردم چه دل خوشی دارن که توی این روزهای وانفسا که برای سر در آوردن از حداقل اخبار توی اون مدت بی ارتباطی ما دست به دامن همه گونه فیل -شکن این هم دلایل نبودن ... راستش یکی دیگه از دلایل هم همون کسلی و بی حوصلی و داغونی بود که همه بودن و منم مستثنا نبودم. نسرین بانو خاگینه را درست کردیم و عالی گشتید و خودم عاشقش شدم راستی نماز و روزه هاتون قبول باشه .. میشه منم دعا کنین ؟ خیلی دعا لازم میباشم ...از خداوند عاجزانه تمنا میکنم نظری عنایت کند .آمین. فعلا برم ..میام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 12:13 PM توسط شیرین |
|
|
۴۲
خیلی دوست داشتم از چیزای دیگه بگم... استرس زیادی دارم تا شنبه بشه و همه چیز مشخص بشه... دوستان بیایید همه دست در دست هم بیست و دوم خرداد را از دوم خرداد جلوه گر تر کنیم... نمیدونم چیکار باید کرد ولی میدونم همین که بتونیم ثابت کنیم که میفهمیم ... ما هم علف هرز را از گیاه جاودانگی تشخیص میدهیم... ما میدانیم که ریحان عطر دارد ... سبز است ... علف هرز هم سبز است ولی شاید رنگی دیگر هم برای غلط اندازی به آن اضافه گردد... تغییر کنیم و بخواهیم که بفهمند تغییر نه اینست که فقط بخواهیم شکممان سیر باشد ... میخواهیم زندگی کنیم... میخواهیم موهای سرمان کمتر سپید گردد... میخواهیم کمی از درد نان و برنج و گوجه فاصله بگیریم و به خوشی های زندگی بپردازیم. برای ایرانی متفاوت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:41 PM توسط شیرین |
|
|
۴۱
روزها از پی هم میگذرن...انگار همه رو یه غم خاموش ...یه بی حوصلگی ..یه سستی گرفته..اینجا رو دوست دارم چون میشه یه چیزایی رو که توی دلته بگی ولی................... شاید چند وقت ننویسم.... شاید بیام سر بزنم بهتون ولی دیگه ننویسم..... هم سرم شلوغه و هم درگیرم. خودم میخوام بدونم که الان نمیتونم زیاد بنویسم. دلتنگم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 8:54 PM توسط شیرین |
|
|
۴۰
به سلامتی نمایشگاه کتاب هم باز شده و ما هنوز جلوی خود را گرفته ایم و پایمان از رفتن بازمانده است. از یه طرف میگم خب برم کم بخرم..چون الان تخفیف اینا میخوره بهتره.. همه جوره درگیرم با نمایشگاه امسال. . . یادش بخیر مدرسه که میرفتیم توی این روزا چه هول میکردیم...برای کادوی روز معلم..برای نمایش روز معلم..تزیین کلاس.. هزار تا چیز دیگه مرتبط به روز معلم.. یادمه همیشه معلما میگفتن نمره های خوب شما برای ما از همه چیز بهتره...یادمه اگر کسی کادوی بزرگ میاورد ناراحت میشدن و نمیگرفتن...ولی دلم میخواد الان اونایی که بچه مدرسه ای دارن بگن..خواهرم برای پسرش یه ربع سکه گرفته تا ببره.. میگه اگه اینو نبره معلم جلوی بچه ها تحویلش نمیگیره..بعدها هم اگه لازم باشه غیبت کنه درمورد درسش همکاری نمیکنه !!! اون یکی دوستم میگه براش با سه تا دیگه از همکلاسیا یه سکه کامل خریدیم..میگم زیاد نیست ..میگه : نه بابا ...بیا ببین بقیه چیکار میکنن براش...اینی که ما گرفتیم کم هم هست...میگم خب چه خبره ؟!!! مگه معلمای ما معلم نبودن ..همیشه میگفتن یه شاخه گل هم نگیرین..از اول اردیبهشت که تکاپوی بچه ها رو میدیدن میگفتن چیزی نگیرین.. باز همه بچه ها نفری ۱۰۰تومن یا ۲۰۰تومن میذاشتن رو هم و یه گلدون کوچیکی چیزی میخریدن..دوستم میگه خبر نداری که اگه هدیه بچه ای به دلشون نچسبه ،تا چند وقت با بچه سرسنگینن و یه جوری رفتار میکنن تا بفهمی چه اشتباهی کردی و جبران کنی !!!! خیلی دلم سوخت... تازه فهمیدم چرا بچه ها هم مادیاتی شدن... علاوه بر فخر فروشی بچه هایی که لوازم لوکس تری نسبت به بقیه دارن پس معلمها هم تبعیض قایل میشن بین بچه ها با توجه به هدیه ای که تقدیمش شده... نمیگم همه معلمها اینجوری هستن ولی از چندتا آشنایی که پرسیدم همه اینطور بودن.... یادمه اول راهنمایی یه معلم ورزش داشتیم که من خیلی دوستش داشتم و حتی با هم تلفنی حرف میزدیم و کلی با هم دوست بودیم.. مونده بودم براش چی بخرم .. خیلی دوست داشتم یه چیز خوب براش بخرم ولی میدونستم که مادیاتی نیست ..براش یه کارت تبریک خریدم و توی یه دفتر خاطرات کوچولو (از همونایی که گل و پروانه و شمع داشت کنارش راستی یه سوال به ذهنم رسید ... کدوم از شما ها هنوز دفتر خاطرات داره ؟! ما آخر سال که میشد یه دفتر رو میدادیم به همدیگه (حتی اونایی که باهاشون قهر بودیم )تا برای همدیگه یادگاری بنویسیم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 2:42 PM توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
لحظه ها میگذرند... لحظه ها را سطر به سطر مینویسم تا یادم نرود که دلهای گره خورده مان چگونه زندگی را پشت سر میگذارند...روزهای عاشقی را ثبت میکنم ...تا کی ؟! عشق که تا و از نداره ... همیشه .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپز آنلاين آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|